غریبه

من مسخره نیستم ولی به طور حتم یک صافدل یک کودک بزرگ هستم

قادر نیستم به نحوی از آن رهایی یابم.

جورها و فریب های چرخ گردون و از بین بردن رویا و امید برای

پخته کردن من کفایت نکرد

هنوز هم چه شادمانی کودکانه و چه خوش خیالی هایی دارم،

دلم چقدر صاف و ساده است...

یک چیز پوچ، یک ذره ،یک تکه و یا حلبی برای این نیک بختی بی پایان و

ژرف روح کودکانه من کافی است.

رمان غریبه 

یاکوب کادری

 

/ 1 نظر / 12 بازدید
غزل

کـــاش فقـط بــودی؛ وقتــی بـغض مـی کـردم، بـغـلم مـی کـردی و مـیگفتی ببینم چشمـاشو... منـو نـگاه کـن... اگـه گــریه کنی قـهـر مـی کنم میرمــا...! .......... تونستی ی سربزن....